یا: سیزیف و رابطه سرمایه
در این لحظه خاص که انسان به زندگی خود روی میآورد، سیزیف در بازگشت به سنگ خود، سلسله اعمال نامرتبط را که به سرنوشت او تبدیل میشود، خلق میکند و در زیر نگاه خاطرهاش متحد میشود و به زودی با مرگ مهر میخورد.
چنان که به منشأ کاملاً انسانی همه چیز انسانی متقاعد شده است، مرد نابینایی که می خواهد ببیند و می داند که شب پایانی ندارد، او همیشه در حرکت است. سنگ هنوز در حال غلتیدن است. […]
این جهان هستی که دیگر استادی نمی شناسد به نظرش عقیم و بی ارزش نمی آید. هر دانه این سنگ، هر برق معدنی در این کوه پوشیده از شب، دنیایی برای خودش است. مبارزه با قله ها می تواند قلب انسان را پر کند.باید سیزیف را فردی شاد تصور کنیم.
کامو، آلبرت: اسطوره سیزیف
همذات پنداری با پوچ
نقل قول قبلی وقتی در مورد کار فکر میکنیم، نامناسب به نظر میرسد. از این گذشته، این تأمل فیلسوف در مورد پوچی است، به عنوان انتزاعی از عدم امکان دانش متافیزیکی. و با این حال ما این مقدمه را انتخاب میکنیم زیرا این ایده همیشه ما را دچار انزجار کرده است، اما اگر تصویر را به سوالات کاملاً زمینی منتقل کنیم، به نوعی مناسب است.
اما ابتدا به تمثیل:
کامو در بحثی با نیهیلیستها، اگزیستانسیالیستها و پدیدارشناسان گذشته، انتقادی را مبنی بر اجتناب از آگاهی از سرنوشت خود مطرح میکند. زیرا در حالی که آن پیشینیان تفکر او وقتی به مشکل نزدیک میشدند طناب را میکشیدند و سعی میکردند از خدا یا ابدی استفاده کنند تا خود را در چیزی معنادار در برابر پوچی نجات دهند، اینها در جهش خود از مبارزه با بدبختی انسانی اجتناب کردند.
تا اینجا که خیلی روشنگرانه بود. و با این حال - گویی تلخ و مازوخیستی عاشق شده است، مرد شورشی کامو در این تصویر به کارگری تبدیل میشود که غرورش او را کور کرده است:
سیزیف، که توسط خدای پدر مجازات شده است، در بازگشت به زندگی فرضی خود، سنگ مرده را به دوش میکشد و با خوشحالی توبه خود را انجام میدهد تا در تلاش غیرممکن برای دانش به آزادی دست یابد. همه اینها سرانجام با مرگ مهر و موم شده است.
اما سرنوشت این فرد عرقمحور چقدر شبیه به سرنوشت کارگری است که خود را صرف یک دستگاه اشتباه میکند، اما در نهایت حتی با شرکت، با رئیس، با همکارانش و هدف شرکت برای تامین امنیت او همذات پنداری میکند. نیروی کار خود و رزق و روزی آن و درآمد اسیر فرهنگی؟
استبداد کار انتزاعی
کارل مارکس به طرز فوقالعادهای آنچه منتقدان بعدها به درستی بر آن تأکید کردند را تحلیل کرد:
در اقتصاد بورژوایی سرمایه، کار انتزاعی (یعنی فعالیت کلیِ کسب وسایل پرداخت - صرف نظر از محتوای مربوطه آنها) به اصل غالب تبدیل میشود. این خود را به عنوان همتای محاسباتی کار هدفمند و ملموس (مثلاً ماهیگیری برای به دست آوردن غذا به شکل ماهی یا سیمکشی مدارها به منظور روشنایی) ارائه میدهد، که در مقابل اولی قرار دارد.
این بدان معناست که کسانی که کار میکنند، این کار را نه با هدف ارضای نیازها، بلکه با هدف انباشت ثروت اجتماعی انجام میدهند. ثروت، به نوبه خود، دقیقاً مبتنی بر همین کار است، اگرچه افزایش بهرهوری از طریق ماشینآلات و دیجیتالی شدن، تقسیم کار و نوآوری - در طول تاریخ - پتانسیل افزایش چشمگیر کمیت محصولات را دارند.
این نه تنها بد است، بلکه به ما فرصت هایی می دهد که یک جوینده پیش از دوران نوسنگی نمی توانست تصورش را بکند، حتی زمانی که مواد مخدر مصرف می کرد.
از دیدگاه یک جامعه آزاد، مطمئناً چندین گزینه برای مقابله با این ثروت و کاهش ساعات کار وجود دارد:
1. تولید بیشتر با همان مقدار کار یا تجملات جدیدی ایجاد می کند که می تواند علاوه بر مصرف شود یا کالاهای ضروری بیشتری که می تواند تعداد بیشتری از مردم را تغذیه کند.
2. کار آزاد شده به بخشهای توسعه بیشتر (تحقیق، ماشینهای ساخت و غیره) منتقل میشود تا بتوان در آینده حتی کار بیشتری را ذخیره کرد.
3. کار آزاد شده برای افزایش فعالیت ملموس کار، کاهش سرعت آن یا حتی ایجاد وقت آزاد استفاده میشود:
بخش بزرگتری از روز که در آن کارگر میتواند هر کاری را که معنادار میداند انجام دهد - که در آن دیگر مجبور نیست کارگر باشد.
اما هر کسی که قوانین بخش خصوصی را درک می کند - هیچ اقتصاددان بازاری در آن شک ندارد - می داند که گزینه سوم در واقع وجود ندارد (حداقل بدون خشونت). زیرا رقابت، به عنوان رقابت اجباری از سوی بخش خصوصی سازمان یافته دولتی، در نهایت از استفاده از این گزینه آخر جلوگیری می کند.
برای نشان دادن این موضوع، اجازه دهید از منظر سرمایه به موارد ذکر شده نگاه کنیم:
گزینه 1 باعث می شود که ارزش از طریق فروش کالاهای مصرفی محقق شود (سود پولی ایجاد می شود -> شرکت پول بیشتری تولید می کند)
از سوی دیگر، گزینه ۲ امکان افزایش ارزش تولید شده در آینده را فراهم میکند (نیروی کار کمتر در مقایسه با محصولات بیشتر -> شرکت ارزانتر از رقبا تولید میکند -> شرکت پول بیشتری تولید میکند)
با این حال، گزینه ۳ به معنای صرف نظر کردن از تولید ارزش بیشتر است. اگر کار متوقف شود، حتی اگر در ابتدا به طور کلی بیشتر از قبل تولید شود، واحد خیرخواه (از شرکت گرفته تا اقتصاد ملی و حوزه اقتصادی بینالمللی) دیر یا زود توسط کسانی که به فرد اجازه نمیدهند عقب بنشیند و کاری نکند، مورد سوءاستفاده قرار خواهد گرفت. در نهایت، اگر به مرور زمان، محصولات اقتصاد نوعدوستانهی مقتصدانه در مقایسه با بازار رقیب بیش از حد ناکارآمد - به عبارت دیگر، بیش از حد گران - شوند، حتی در معرض خطر نابودی قرار میگیرد.
اگرچه این روش مطمئناً میتواند برای مدتی مؤثر باشد، زیرا رفاه عمومی توده مردم و اوقات فراغت آنها در ابتدا تقاضا را افزایش میدهد، اما به محض اینکه بازار اشباع شود (مردم بیش از حد خوشحال باشند)، ناگزیر رکودی به دنبال آن میآید.
باز هم، در یک دنیای آزاد، این قطعاً مشکلی نخواهد بود. کسانی که فناوریهای بهتر و مفاهیم نوآورانه را دنبال میکنند میتوانند آنها را به اشتراک بگذارند. اما نه در یک اقتصاد جزئیِ جهانمحور که به منافع خود متکی است.
این پویایی ناگزیر به چیزی منجر میشود که در ابتدا به عنوان حاکمیت کار انتزاعی توصیف کردیم:
یک واحد اقتصادی باید کار کند. و محتوای فعالیت در ابتدا بیربط است. زیرا ارضای کامل نیازها کشنده خواهد بود.
از سوی دیگر، ایجاد تقاضا، وابستگی، بازاریابی، جمعآوری دادهها، روانشناسی و اعتیاد، نیروی محرکه سیستم اقتصادی خودتوسعهیابندهی سرمایه هستند. بنابراین منطق به راحتی خلاصه میشود:
کار بیشتر برای افراد در عین حذف همزمان آن از نظر فنی، ۴۰ ساعت در هفته، در صورت امکان بیشتر - زیرا رقابتپذیری به آن بستگی دارد.
طبق این اصل، منفعت ملموس برای فرد صرفاً یک نتیجه تصادفی است. اگر محصولاتی شما را سیر میکنند، خوب است، زیرا میخواهید آنها را بخرید. اما اگر اعتیادآور باشند و زود تمام شوند، بهتر است.
برای اقتصاد خوب است.
سیزیف در خط مونتاژ
پس بیایید به سنگ نورد برگردیم:
کامو میگوید ما باید سیزیف را به عنوان یک مرد شاد تصور کنیم، زمانی که او تراژدی خود را تشخیص میدهد و با آن روراستانه روبرو میشود. او این نگرش را «پیش گرفتن مبارزه» مینامد.
اما این مبارزه به مبارزهای علیه سنگ تبدیل میشود که ناگزیر محکوم به تکرار است. به هیچ وجه شاهد مبارزهای علیه زئوس نیستیم، چیزی که آن بدبخت را به این مخمصه انداخته است. و آنچه برای پوچگرا پوچ است، برای سوسیال دموکرات سرمایه است:
رنجشی که نباید بر آن غلبه کرد، بلکه باید آن را پرورش داد و از آن مراقبت کرد، در عین حال باید با شرارتی که پشت سر ما مرتکب میشود مبارزه کرد - و این کار را بارها و بارها انجام میدهد، مانند صخرهای گرد که پس از رسیدن به اوج سیاستهای اجتماعی با طرح نیو دیل، دوباره فرو میریزد.
این واقعیت که این سنگ اکنون در معرض خطر بزرگتر و دست و پا گیرتر شدن است، به نظر نمیرسد کسی را آزار دهد. حتی کارگر عبوس خط مونتاژ، که حداقل آنقدر صادق است که از کارش متنفر باشد، وقتی انگلهای اجتماعی شروع به رشد میکنند - یا حتی فقط به نظر میرسد که رشد میکنند - شروع به دفاع از شأن و منزلتی میکند که قرار است شغلش داشته باشد.
بیکاران و گدایان، پناهجویان و مهاجران، حتی دلالان و مدیران؛ وقتی شایعه میشود که چیزی را که برایش زحمت نکشیدهاند، دریافت میکنند، همه آنها نفرت خود را درو میکنند. در حالی که برخی به دلیل ثروت واقعی خود تا حد زیادی مصون از آسیب باقی میمانند، بیدفاعان این خشم را به وضوح احساس میکنند:
سیزیفِ خوشحال به سمت آنها سنگ پرتاب میکند.
برای جلوگیری از سوء تفاهم، در اینجا یک نکته وجود دارد:
صندوقدار در این تصویر فقط یک تصویر نمونه است. این یکی هم قطعاً سزاوار خصومت نیست. حداقل یکی از نویسندگان این سطور هم صندوقدار را می شناسد و هم انزجار از شغل خود را.
با این حال، مدینه فاضله - یک جامعه آزاد - می تواند در برابر آن انتخاب کند. هر سه گزینه برای تابلوی شما در دسترس خواهد بود:
ولخرجی، صرفه جویی و صلح.
اما سرمایه فقط اسکیزوفرنیِ خویشتنداریِ پر سر و صدا، و چشمپوشی از غرایز به نفع خودویرانگریِ سرمستکننده را میشناسد.
به طور کلی کار کنید
اما در این مرحله ممکن است پرسیده شود که خودِ این اثر چه خواهد بود؟
آیا مقالهای که ادعا میکند کار را به طور کلی توضیح میدهد، نباید شامل فعالیتهایی باشد که ماهیت سرمایهدارانه ندارند؟
قطعاً. اما این فقط خیلی مختصر است، زیرا در واقع اهمیت کمی دارد. برای مثال:
کار اجباری، یعنی کار ملموس به نفع یک ارباب بلافصل تحت هدایت خود فرد، نیز در این دسته قرار میگیرد که باید بررسی شود. به همین ترتیب کار برده.
و آخرین اما نه کم اهمیت ترین، به اصطلاح کار مراقبتی، یعنی فعالیت های مراقبتی که بسیار سخت هستند تا خود و عزیزانتان (یا حتی غریبه های کاملاً غریبه) را زنده نگه دارید و آنها را قادر به زندگی راحت یا حداقل آن کنید. کار آسان تر است
به طور کلی، مارکس تعریف زیر را پیشنهاد میکند:
کار، هزینهی عضلات، اعصاب و مغز است.
باید اضافه کرد که این کار به منظور دستیابی به هدفی در تبادل با محیط انجام میشود.
(منتقدان ارزش مذکور همیشه در برابر این برابری مقاومت میکردند و تأکید داشتند که کار غیرسرمایهدارانه، کار به معنای سرمایهدارانه آن نیست، بلکه انتقاد آنها فقط به این موضوع حمله میکند. هر چیز دیگری صرفاً چیز دیگری خواهد بود. این یک استدلال اسکاتلندی واقعی است که میتواند به شرح زیر ارائه شود:
شما مخالف کار هستید، آن را در مفهوم سرمایهداری تعریف کنید و از هر کس دیگری که پدیدههای دیگر را کار مینامد، انتقاد کنید. با این حال، اینکه چرا این موضوع باید مهم باشد، برای ما روشن نیست.)
اما به هیچ وجه نباید آنطور که منتقد ارزش اغلب فرض میکند، عمل کرد که کار (یا کار انتزاعی) فی نفسه بد است. زیرا هزینه ها احتمالاً شیوه کار انسان است و برنامه ریزی و عقلانیت هدفمند نیز در مفهوم مؤکد پیشرفت در تاریخ به خوبی پیش بینی شده است. و حتی یک جامعه آزاد شده، اگر تواناییهای جادویی یا فناوریهای الهی نداشت (ما از آن استقبال کردیم)، احتمالاً برای زنده ماندن باید یکی یا دیگری را بدست آورد.
به خاطر انصاف و به ویژه به دلایل لجستیکی، ممکن است لازم باشد فعالیتهای مختلف را با توجه به محدودیتهای زمانی ترکیب کنیم و بنابراین مجبور به انجام کارهای انتزاعی شویم. اما حداقل قانون آنها شکسته خواهد شد:
مردم برای برآوردن نیازها دقیقاً محاسبه میکردند - اما نیازی برای توانایی محاسبه ایجاد نمیکردند.
جامعه آزاد، به عنوان خودگردانی تعمیم یافته، در نهایت به دو طریق علیه کار (غیر سرمایه داری) به عنوان یک هزینه ضروری عمل می کند:
همانطور که مارکس بیان میکند، در قلمرو ضرورت، علیه سلطه، جبر خارجی و تحمیل کار عمل میکند و آن را دلپذیرتر و دوستانهتر میسازد.
اما خارج از این حوزه، قلمرو حقیقی آزادی در نهایت آغاز خواهد شد:
هر چه کار کمتری داشته باشیم، بیشتر میتوانیم روی روح خود تمرکز کنیم.
اینجا هیچ مبادله و محاسبه ای وجود ندارد. شما در خودپرستی خود بی ضرر هستید، کارگر تبدیل به یک شهروند و یک شخص خصوصی، یک فرد واقعی می شود، بدون هیچ چشمداشتی برای متقابل خلق می کند، لذت می برد، کشف می کند، تجربه می کند، می آفریند و می بخشد.
سیزیف و روح سوسیالیسم
در این دنیا پسر پادشاه ما تکه سنگ مرده را رها می کرد، شاید آن را به قطعات کوچک برش می داد و روی کوه پهن می کرد تا دنیای جدید را روی آن بسازد. شاید سیزیف واقعاً خوشبخت کسی باشد که از پرسش پوچ بودن هستی پرهیز نمی کند، اما در عین حال با محرومیت هایی که وجود ناتمام ما به ما عرضه می کند، نزدیک نمی شود.
آدورنو به درستی نوشت:
«زندگی که معنی داشت آن را نخواست. از این سوال فرار می کند.»
آدورنو، تئودور دبلیو: دیالکتیک منفی
این گریزی که در اینجا به آن اشاره شد، قطعاً آن جهشی نخواهد بود که کامو به درستی نسبت به آن هشدار داده بود، بلکه آنی است که تنها میتواند به واسطهی سیر تاریخ، به عنوان تجربهای از پیشرفت که سنگ سیزیف را خرد میکند، پدید آید.
با این جمله این امید به ما می رسد که اگر جامعه در نهایت دیگر به عنوان یک چیز خصمانه به نظر ما نرسد - که در واقع در حال حاضر چنین است - ممکن است رابطه ای با کیهان ایجاد شده باشد که ایده ها و احساساتی را ایجاد کند که مطابقت ندارند. برای ما بیش از پوچ به نظر می رسد.
ایده پشت این موضوع ممکن است بسیار حدسی باشد، اما درست است که روان انسان، و همچنین افکار فیلسوف، تا حد زیادی از تجربیات ما در دوران کودکی و زندگی روزمره شکل گرفته است.
یک فرد آزاد ممکن است روزی بتواند به شهود خود اعتماد کند، شهودی که در زمان ما چنان جایزالخطا و چندپاره است که اگر کسی نخواهد مردم را حتی وحشیانهتر از آنچه که اجتنابناپذیر است فریب دهد، باید بر آن غلبه کند.
بنابراین، باید کامو را به عنوان یک رذل تنبل در جامعهی آزاد شده تصور کرد.
شاد و بیکار.


Schreibe einen Kommentar